Storyline
هفدهساله شیرا فرزند کوچک خانواده مندلمان است که قرار است با پسری همسن و همخُصلت ازدواج کند. این ازدواج به نظر رویا تبدیل میشود تا اینکه در عید پوریم، خواهر بیست و هشتسالهاش استر جان میسپارد و در حین تولد فرزند اولش موردوریخای به دنیا میآید. درد و غم خانواده را فرا میگیرد و نامزدی شیرا به تعویق میافتد. همهچیز با پیشنهاد ازدواج به بیوهای از بلژیک برای یکی از پدران بیوهمردان استر تغییر میکند؛ یوشای میفهمد که خیلی زود است، اگرچه باور دارد که بالاخره باید دوباره ازدواج کند. هنگامی که مادر دخترها میفهمد که یوشای ممکن است با بیوه ازدواج کند و با تنها نونات فرزندش به بلژیک برود، میان شیرا و همسر بیوه بیوهمردان ازدواج را پیشنهاد میکند. شیرا باید بین آرزوی قلبی و وظیفه خانوادگی یکی را انتخاب کند. او درخواه یافت که خلأیی که باید انتخاب کند، تنها در قلب او وجود دارد.