Storyline
برای اولین بار پس از دهها سال، سایمون و جاناتان میتوانند بر سر این موضوع توافق کنند: پدر مرحومشان از نمایش مسخرهای که در مراسم تدفینش به پا شده، متنفر بوده است. «باید خاکسترش را روی مخزن گوئین پخش میکردیم.» این ایده ناگهانی به سرعت به یک برنامه تبدیل میشود. آنها از روی هوس یک قایق-houseboat اجاره میکنند و با خاکسترها به راه میافتند. این دو برادر به دل وسعت عظیم مخزن آب میزنند، با این امید احمقانه که کلبهای را پیدا کنند که پدرشان در جوانی در آنجا ماهیگیری به آنان آموخت. اما گستره آبی بسیار وسیعتر از خاطراتشان است و رابطهشان نیز بیش از آنچه فکر میکردند فروپاشیده است. محصور در فضایی محدود، در حالی که از میان طبیعت وحشی سرگیجهآور و پیچدرپیچ عبور میکنند، سایمون و جاناتان چارهای ندارند جز اینکه با آنچه شدهاند روبرو شوند، با آنچه در اعماق روحشان پنهان شده دوباره ارتباط برقرار کنند و ذات واقعی خود را برای یکدیگر آشکار سازند. سفر ماهیگیری که در ابتدا به عنوان یادبودی برنامهریزی شده بود، به سفری اکتشافی تبدیل میشود که برای همیشه این دو برادر را دگرگون خواهد کرد.