خط داستانی
یک بیوه فقیر میمیرد و دو فرزند جوانش، باب و مابل، را به همسایهای فقیر میسپارد. این همسایه به ناچار آنها را به یک آسایشگاه میسپارد. بیست سال میگذرد و جک، که توسط یک خانواده خوب به فرزندی پذیرفته شده، اکنون کسب و کار خود را راهاندازی کرده و یک کارگزار جوان موفق است. او سالهاست که به دنبال خواهرش میگردد، اما موفق نشده است. مابل از آسایشگاه فرار کرده و توسط یک خانواده فقیر بزرگ شده، بدون تحصیلات است و اکنون به عنوان خدمتکار مشغول به کار است. در یک روز خاص، او در حال آویزان کردن لباسها بر روی بام نزدیک یک ساختمان اداری بزرگ است که باب در آنجا دفتر دارد و یک پسر کوچک نیز از همان بام در حال پرواز دادن بادبادک خود است.