خط داستانی
معدنچی جان والش همسر و نوزادش را در ادعای بیثمر خود رها کرده و مقدار کمی طلا را به شهر میبرد و آن را قمار میکند. او درگیر دعوایی با گاوچران برنز میشود و کشته میشود. به زودی پس از آن، خانم والش که به خاطر تلاشش برای کار ضعیف شده است، ادعای شوهرش فرو میریزد. پزشک اعلام میکند که تنها یک انتقال خون میتواند جان خانم والش را نجات دهد. برنز، که اکنون فراری است، ظاهر میشود و داوطلب میشود. جان خانم والش نجات مییابد، اما برنز که به خاطر گرسنگی و سرما ضعیف شده است، جان خود را از دست میدهد و خوشحال است که برای جرمش جبران کرده است.