خط داستانی
داستان دختربچهای به نام کارن که بسیار فقیر بود و برای گرم نگه داشتن پاهایش در زمستان جفت کفش قرمز کُهنه از پارچه به او داده میشود. هنگامی که مادرش میمیرد، او را به مِدّی ثروتمند بزرگسالتری میسازد که کفشها را میسوزاند و میگوید آنها زنندهاند. کارن بزرگ میشود و با زن پیر خوشحال است، اما روزی شاهزادهای را میبیند که کفشهای قرمز زیبایی دارند و میخواهد جفتی مانند آنها. وقتی باید برای کارن واعظی تازه کفش بخرد، جفت کفشهای قرمز چرمی که برای دختر کنت درست شده بودند اما خیلی کوچک بودند را بدون این که زن پیر بفهمد میخرد و آنها را در مراسم واعظی به پا میکند و برای این کار به مشکل میخورد. وقتی زن پیر بیمار میشود، به جای مراقبت از او به یک مجلس رقص میرود و رقص میکند، اما متوجه میشود نمیتواند رقص را متوقف کند.