خط داستانی
گایتریدوی، پسرش آشوک را به ژاپن میفرستد تا نوهاش را بیاورد. گایتریدوی یک پسر بزرگتر داشت که بدون رضایت او با دختری از نژاد ژاپنی ازدواج کرده بود. او میخواهد آشوک با ساریته ازدواج کند، اما آشوک به ساریته علاقهای نشان نمیدهد. در ژاپن، آشوک با آشا ملاقات میکند و هر دو عاشق یکدیگر میشوند. عموی آشا میخواهد او با پران ازدواج کند، اما آشا به پران علاقهای ندارد و با آشوک فرار میکند. پران آشوک را با ماشینش زیر میگیرد و آشوک به بیمارستان منتقل میشود و ممکن است بیناییاش را از دست بدهد. گایتریدوی به زودی متوجه خواهد شد که کدام یک از دو دختر - آشا که او تأیید نمیکند - یا ساریته، از پسر نابینای او مراقبت خواهد کرد.