خط داستانی
دورگا بابو و همسرش گنگا با شایم، یتیمی که در مناسبتهای خاص میخواند و میرقصد، آشنا میشوند و تصمیم میگیرند او را به خانه ببرند. شایم با دخترشان، رادا، ملاقات میکند و او به تدریج عاشق او میشود، اما او فکر میکند که او فقط میخواهد دوست باشد. در نظر شایم، او میخواهد فردی آزاد باشد و به هیچ کس یا چیزی وابسته نشود و دوست دارد بقیه عمرش را به گشت و گذار، خواندن و رقصیدن بگذراند. وقتی متوجه میشود که خانواده قصد دارند او را ازدواج دهند، وضعیت خود را به پرندهای در قفس تشبیه میکند و فرار میکند و قلب رادا را میشکند. آیا شایم هرگز برمیگردد؟ این موضوع چه تأثیری بر خانواده خواهد داشت؟