خط داستانی
پیتر و لنا پس از ازدواجشان دختری به نام زوزکا داشتند. لنا از مدرسه درام فارغالتحصیل شد و میخواست بازی کند، اما در تئاتر شهرشان هیچ جای خالی وجود نداشت و او مجبور شد به یک گروه مسافرتی بپیوندد. لنا ماهها از خانه دور بود. پیتر و زوزکا بسیار دلتنگ او بودند. یک روز، پیتر با اوا آشنا شد و عاشق او شد. وقتی لنا از این موضوع باخبر شد، به شهر بازگشت و دیگر هرگز از خانوادهاش جدا نشد.