خط داستانی
برای فریتس پسر کشاورز که می داند مادرش هنگام تولد او درگذشته است او و پدرش تیمی قدرتمند می سازند از نظر عینی و نمادین زیرا پدرش نه تنها به او آموزش گاوداری و شکار می دهد بلکه مربی تیم فوتبال او نیز هست طوفان خوشبختی زمانی آغاز می شود که پسرشان به هیئت بیست سالگی می رسد و به عنوان استعداد فوتبال امیدوارکننده ای از سوی باشگاه نایمیخ NEC کشف می شود آینده فریتس دیگر با پدرش در مزرعه نیست بلکه در چمن های سبز باشگاه فوتبال نایمیخ است مسیر حرفه ای پسرشان ممکن است برترین دستاورد کار پدرش باشد اما او از تنها فرزندش می ترسد پدر که از دروغی كه برای بزرگ کردن پسرش گفته است پرده بر می دارد تا پسرش تنها گزینه اش را بفهمد و تصمیمی سرنوشت ساز بگیرد