خط داستانی
روجر بلیک، مردی خسیس، یک کیسه پول را پشت یک آجر در شومینهاش پنهان کرده است. او پسرش جو را بدون پرداخت دستمزد به سختی کار میکشد و جو که احساس میکند مورد سوءاستفاده قرار گرفته، سعی میکند پول را بدزدد. وقتی که دستگیر میشود، او را تبعید میکنند. خواهر جو قول میدهد از پدرشان بخواهد تا او را به خانه برگرداند و نشانهای از آشتی را با روشن کردن چراغ در پنجره وعده میدهد. وقتی دو دزد به خانه میآیند، کیسه پول میریزد و یکی از دزدها چراغ را روی لبه پنجره میگذارد تا اتاق را روشن کند. جو برمیگردد و پول را نجات میدهد.