هرگز دیگر
Nevermore
یک شب او نقره را از آسمان شب میگیرد جوناز به داستانهای جادویی پدرش عشق میورزد وقتی هلگه میمیرد جونا در یتیم خانهای میافتد که در آن یتیمخانه به زور و نظم حاکم است تا اینکه گروهی از هنرمندان سیرک در روستا ظاهر میشوند