خط داستانی
زنی در میانسالی به سفری به کشور میرود. او به مادرش که مدت زیادی است او را ندیده، سر میزند. البته پدرش که سالهای زیادی گم شده است، در ابتدا محور گفتوگوهای زنان است. آنچه در مورد پدر گفته میشود سوالاتی را برمیانگیزد زیرا تصاویر هر چه بیشتر گسسته و متفاوت میشوند. روز پس از آن او به دیدن مدیر کافه ایستگاه قطار میرود، مکانی که پدرش از آنجا برای ماجراجوییهایش برخاسته بود. مدیر کافه چیز مهمی برای گفتن ندارد. زن از کنار مکانهایی که در کودکی میشناخت میگذرد و به مرتعی میرسد که او را اجازه داده بودند قبل از ورود پدرش به منطقه ممنوعه همراهی کند. سپس او مسیرهای فرضی که پدرش طی کرده بود را دنبال میکند.