خط داستانی
فَرین برای آموزش دانشگاه به داکا آمده و مدتی در خانهٔ دایی اش میماند. چند روز بعد دردی در شکمش احساس میکند اما نمیفهمد چرا این اتفاق میافتد. در عین حال، هنگام رفت و آمد به آموزشگاه، هر روز مقابل در خانه اش شکلاتی را میبیند. عمویش و عمه اش نسبت به این مشکلات ناخوشایند نگران میشوند. ناگهان یک شب ناگهان بیدار میشود و دلیل اتفاقها را میفهمد