خط داستانی
در انزوای دهکدهای آرام در هند کهیرالا، کارگاهی کنار رود پریار با چشماندازی رو به رودخانه وجود دارد. هسنا کوچک، دختری چهار ساله است که از بدو تولد نابینا است. در تعطیلات کریسمس، مادرش که به عنوان خادم در شهر کار میکند، او را برای نگهداری به کارگاه محلی میبرد تا به دست گارگران کارگاه، ولِپان و چاکو، سپرده میشود. نشستن بر روی صندلی مخصوص، تنها منبع سرگرمی او صداهایی است که از بچهها در زمین بازی جلو شنیده میشود. دیدگاه او به جهان و آگاهی بالای او بهطور لطیف از طریق موجوداتی مانند مگس و گربه که بخشی از دنیای تخیلیاش هستند، منتقل میشود. در این دوره از 도시شهریشدن که جهان به سرعت در حال تغییر است، هسنا که نابینا است جهان را به شیوهٔ منحصربهفرد خود میبیند. او پذیرفتن تغییرات اجتنابناپذیر اطرافش را یاد میگیرد و از ما میخواهد تا رنگهای جهان را سوال کنیم. سفر بازتابی پایانپذیر.