خط داستانی
فکرا در لندن ورشکسته می شود؛ او و دوستی اش هیچ پولی ندارند و پدرسالخورده اش حسین از بیمارستان با تماس می گیرد و می خواهد قبل از مرگش او را ببیند. وقتی فهمد که پدر بزرگش ثروتمند است و در حال مرگ به مصر می رود تا ارثش را دریافت کند اما او بهبود می یابد و آن ها زمان بیشتری را با هم می گذرانند تا با هم آشنا شوند. وقتی از عشق سابقش لیلا می شنوند او با خانواده اش در ویلای خود زندگی می کند، تصمیم می گیرند او را ملاقات کنند. در آنجا فکرا عاشق Adham نوه لیلا می شود که در حال ازدواج است و او نیز عاشق فکرا می شود و نهایتاً دوستش را ترک می کند تا با فکرا ازدواج کند. در شب سال نو، پدربزرگ فکرا می میرد. سال ها می گذرد و فرزندان فکرا بزرگ می شوند و او به عنوان مادربزرگ می شود