خط داستانی
مهت و عثمان از روستا به روستا سفر می کنند به بهانه ایجاد ایستگاه پایه در روستا تا دختران خانواده های ثروتمند را با وعده ازدواج فریب داده و طلاهایشان را بدزدند و گم شوند. این بار اما نقشه هایشان آنطور که می خواهند پیش نمی رود. مهت شنیده است که سورای روستا پسری بسیار ثروتمند دارد و برای همین به او چشم دوخته است. با این وجود به خاطر بی دقتی عثمان، سورای نقشه او را می فهمد و دست او را دور می اندازد. او مهت را با نقشه گول می زند و در نهایت او را دستگیر می کند.