خط داستانی
از کودکی، شاهزاده جوان همراه با خواهرش بلا داستانهای پرستارشان درباره دختر آلوچه را شنیدهاند. او کلام ترانهای قدیمی را میشنود که در جنگل عمیق، ruins قلعه ای را پنهان کرده است که مردی نجیب با پسر و دخترش در آنجا زندگی میکردند. آنها خوشبخت در آنجا زندگی می کردند تا پدر همسری جدید آورد، جادوگری که همه چیز را نابود کرد و فرزندان را به شکل سیبها در درخت سیب زرد تبدیل کرد. تنها عشق خالص و تنها در روز عیّاش (عید همه مقدّسان) می تواند خواهران و برادران بیگناه را آزاد کند و فرم انسانیشان را بازگرداند. و حالا، به عنوان یک بزرگسال، شاهزاده به دنبال رویای خود—دختر درخت سیب—میگردد در سفرهای بیپایانش در جنگل.