خط داستانی
اراز که در دوران مهاجرت فرزندش را از دست داده بود، روزی موجود عجیبی با یک چشم بر سرش مییابد، او را به روستا میبرد و مانند توله خود تربیت میکند. سالها میگذرد و اران فرزند گمشدهاش را پیدا میکند و پدربزرگ قرگود او را باسات نام میدهد. تپهگوز که حالا بزرگ شده و نقاشیاش را به پایان رسانده است، روزی به شورش انسانها میافتد و شروع به خوردن مردم میکند. وقتی مردم از این موضوع آگاه میشوند، تپگاهوز را از روستا اخراج میکنند. پس از این که مادر تپهگوز، پری، او را در دریاچه کیر شست، او دیگر از سلاحها تأثیر نمیپذیرد و تپهگوز شرطی میگذارد که روزانه یک مرد و پنجصد گوسفند بیاورند وگرنه تمام منطقه را ویران میکند. با دیدن این که أبن در چنین وضعیتی دشواری دارد، پدربزرگ قرگود میگوید: « باسات تنها راه حل است.» از نتیجه آیینی که او دیده است باساتی که از سفرش ناقص برگشته است، قنداقی باطل برای تپهگوز میساخت و او را شکست میدهد و مردم را از گرفتارى نجات میدهد.