خط داستانی
میلاد که به تازگی به شهر آمده است از دوست دخترش سلی و خواهرش النّا در یکی از روزهای پاییزی دیدار می کند در طول پیاده روی ساده در پارک گروهی از مردان با لباس بارانی ناگهان در افق ظاهر می شوند هنگامی که سگ های خشن شان را به سوی سه نفر می فرستند میلاد فرار می کند در پی تعقیب وحشی وارد ساختمانی به ظاهر خالی می شود این آغاز سفری است به واقعیت به شدت مختل که بین رویا و کابوس توازن برقرار می کند