خط داستانی
ماری، پدرش و برادر کوچکش در یک پناهگاه زیرزمینی عمیق در جنگلها زندگی میکنند. جهان همانطور که میشناختیم دیگر وجود ندارد. وقتی پدر به طور تصادفی یک غریبه را در هنگام شکار میکشد، او با دو راهی روبهرو میشود. در خانه ماری زخمهای مرد بیهوش را درمان میکند. در حالی که پدر نسبت به غریبه بیاعتماد است، ماری به او کشش پیدا میکند. برای او پناهگاه به جای خانه، زندانی است که آرزو دارد فرار کند. آیا این غریبه میتواند امید طولانیمنتظر او باشد؟ اما وقتی گروهی از غارتگران پناهگاه را اشغال میکنند، ماری مطمئن نیست که دوست جدیدش کیست