بین لایهها
در جنگل برفی و دورافتاده استونی، مارتی زندگی را در چرخهای یکنواخت سپری میکند. درگیر قضاوتهای اشتباه گذشته، او فردی منزوی و بیروح شده است. کالو، فروشنده سالخورده محلی و دوست مارتی، سعی میکند او را متقاعد کند که گذشته را رها کرده و به جلو نگاه کند. در پی یک رویداد غیرمنتظره و اصرارهای کالو، مارتی خود را بر آستانه یک آغاز تازه مییابد. پس از خرید روزانه از مغازه، مارتی زن جوانی به نام ایرنه را بر پلههای خانه خود مییابد. مارتی، اگرچه مردد، او را برای نوشیدن چای به داخل دعوت میکند. خیلی طول نمیکشد تا مارتی متوجه میشود ایرنه همان کسی نیست که ادعا میکند. در کشاکش گذشته و حال، مارتی خود را در بنبست مییابد. در همین حال، کالو از حضور دو مرد که بیرون مغازهاش پارک کردهاند نگران شده و از نیات شوم آنها مطمئن است. مارتی که از توطئهای شوم آگاه شده، در نهایت باید با خودش به صلح برسد یا عواقب آن را بپذیرد.