Storyline
باواریا، ۱۴۳۳. دلیل دولتی حکم میکند که پرنس آلبرت با پرنسس برتا از وورتمبرگ ازدواج کند. اما این جوان خوشچهره از اینکه شوهر زنی با جوش، پاهای صاف و بدون سینه شود، اکراه دارد. با این حال، او باید از پدر خود، دوک ارنست، اطاعت کند و به همراه کنت وفادار تورینگ، سوار بر اسب خود به سمت وورتمبرگ میرود. در آوگسبورگ توقف میکند و عاشق دختر یک جراح-آرایشگر محلی، آنگز برنائور، میشود. این زوج به زودی به طور مخفیانه ازدواج میکنند و هر دو در قلعه مارگراوین یوزفا، عمه آلبرت، پناه میگیرند و منتظر رضایت ارنست هستند. متأسفانه پدر آلبرت با اتحاد پسرش با یک فرد عادی موافقت نمیکند و آلبرت، با حمایت یوزفا و ارتشی از مردم عادی، علیه دوک اعلام جنگ میکند. آنها به نظر میرسد که در آستانه پیروزی هستند که برادر انریکه، یک راهب که قبلاً در محاکمه مقدس بوده، راهی برای معکوس کردن وضعیت پیدا میکند: متهم کردن آنگز به جادوگری...