خط داستانی
ویرایجور بهعنوان تنها دختر خانوادهای ثروتمند، توسط خواهرش و پدر و مادرخواندهاش کنار گذاشته، مورد ستم قرار گرفته و به مرگ رها شد. سپس ثروتمندترین خانواده شهر به او پیشنهادی دادند: روابط با پسری سادهدل را که با بلیر، خواهر همسن و سال و گوهرِ طلاهای وکی، به هم میخورد، از هم بپاشاند. در مدرسه، بلیر وقتی وِرا را میبیند جا میخورد. بلیر همچنان به او نگاه contempt میکند، بیآنکه بداند سِتری که روزی مانند زباله با آن رفتار کرده بود، قرار است همهچیز را از او بستاند: دل ثروتمندترین وارث و ثروت بیحدوحصر خانوادهاش. «تو هیچکاری نیستی جز یک آدم پست!» بلیر تهدید میکند. «زود قضاوت نکن، خواهری عزیز»، وِرا پچپچ میکند، «هر چه داری، تکهتکه پس میگیرم!»